من رقیه ام همون شیرین زبونه بابا

آواره ی کـــــوچـــه و صـــحـرا

غم دیده ی کوچک وتنها

من رقیه ام شهزاده ویران نشینم

من دختر سلطان دینم

همش دارم بدی می بینم

من رقیه ام من نوگل افسرده حالم

از دوریه بابام مینالم

برای دیدنش میبالم

وقتی بابا منو تو آغوش میگرفتی

نگاه میکردی و میگفتی

تویی تو قلب من نهفتی

بابا جونم اینا منو یتیم میدونن

تو به من نمی رسونن

هرچی بگی بابا همونن

جلو چشمام آدم بدا شراب میخوردن

دور سره تو تاب میخوردن

جلو منم هی آب میخوردن

من سه سالم ببین بابا صورت کبودم

این شعرارو برات سرودم

نگو که عاشقت نبودم

((بی بی جان رقیه خاتون))

سروده:محمد حسن داجلری

اشعار روضه و سینه زنی محمد حسن داجلری

www.bibie-aseman.rozblog.com