تبلیغات
هیئت محبان الحسین (ع) متوسلین به علمدار کربلا (پنج شنبه شب ها) - مقتل حضرت قاسم بن حسن (ع)
هیئت محبان الحسین (ع) متوسلین به علمدار کربلا (پنج شنبه شب ها)

تهرن- خیابان ابوذر(فلاح) میدان مقدم خیابان شهسوار جنوبی کوچه شهید اسماعیلی حسینیه انصارالحسن(ع)

قاسم بن حسن برادر پدر و مادرى همان ابوبكر بن حسن است كه بیش از او كشته شد. ابومخنف به سندش از حمید بن مسلم (كه خبرنگار لشكر عمر بن سعد است ). روایت كرده كه گفت : از میان همراهان حسین علیه السلام پسرى كه گویا پاره ما بود به سوى ما بیرون آمد، و شمشیرى در دست و پیراهن و جامه اى بر تن داشت و نعلینى بر پا كرده بود؟ بند یك از آن دو بریده شده بود، و فراموش نمى كنم كه آن نعل چپش بود.
عمرو بن سعید بن نفیل (80) ازدى كه او را دید گفت : به خدا سوگند هم اكنون بر او حمله آرم . بدو گفتم : سبحان الله تو از این كار چه مى خواهى ؟ همانهایى كه مى نگرى از هر سو اطرافشان را گرفته اند، تو را از كشتن او كفایت كنند، گفت : به خدا سوگند من شخصا باید به او حمله كنم ، این را گفت و بى درنگ بدان پسر حمله برد و شمشیر را بر سرش فرود آورد، قاسم به رو درافتاد و فریاد زد: عمو جان ! و عموى خود را به یارى طلبید.

حمید گوید: به خدا سوگند حسین (كه صداى او را شنید) چون باز شكارى رسید و لشكر دشمن را شكافت و به شتاب خود را به معركه رسانید و چون شیر خشمناكى حمله افكند و شمشیرش را حواله عمرو بن سعید كرد، عمرو دست خود را سپر كرد، ابوعبدالله دستش را مرفق بیفكند و به یك سو رفت ، لشكر عمر بن سعد (براى رهایى آن پست خبیث ) هجوم آورده و او را از جلوى شمشیر حسین علیه السلام به یك سو برده نجاتش دادند، ولى همان هجوم سواران سبب شد كه آن نتوانست خود را از زمین حركت دهد و زیر دست و پاى اسبان لگد كوب گردید و از این جهان رخت بیرون كشید - خدایش لعنت كند و دچار رسوایى محشرش گرداند. (81)

گرد و غبار فرو نشست ، حسین علیه السلام را دیدم كه بالاى سر قاسم بود و او پاشنه پا بر زمین مى سود، در آن حال آن جناب مى فرمود: از رحمت حق به دور باشند گروهى كه تو را كشتند، و رسول خدا صلى الله علیه و آله در روز قیامت درباره تو خصم ورزد و طرف آنها باشد.

سپس فرمود: به خدا سوگند ناگوار و گران است بر عموى تو كه او را بخوانى و پاسخت را ندهد، یا پاسخت بدهد ولى سودى به تو نبخشد، روزى است كه دشمنش بسیار و یاورش اندك است ، سپس قاسم را بر سینه گرفت و از زمین بلند كرد و گویا هم اكنون مى نگرم به پاهاى آن جوان كه بر زمین كشیده مى شد، و همچنان او را بیاورند تا در كنار جسد فرزند على بن الحسین افكند. من پرسیدم : این پسر كه بود؟ گفتند: قاسم ابن حسن بن على بن ابیطالب بود. صلوات الله علیهم اجمعین .

اسم به میدان مى‏رود.چون كوچك است،اسلحه‏اى كه با تن او مناسب باشد،نیست.ولى در عین حال شیر بچه است،شجاعت‏به خرج مى‏دهد،تا اینكه با یك ضربت كه به فرقش وارد مى‏آید از روى اسب به روى زمین مى‏افتد.حسین با نگرانى بر در خیمه ایستاده،اسبش آماده است،لجام اسب را در دست دارد،مثل اینكه انتظار مى‏كشد. ناگهان فریاد«یا عماه‏»در فضا پیچید،عموجان من هم رفتم،مرا دریاب!مورخین نوشته‏اند حسین مثل باز شكارى به سوى قاسم حركت كرد.كسى نفهمید با چه سرعتى بر روى اسب پرید و با چه سرعتى به سوى قاسم حركت كرد.عده زیادى از لشكریان دشمن(حدود دویست نفر)بعد از اینكه جناب قاسم روى زمین افتاد،دور بدن این طفل را گرفتند براى اینكه یكى از آنها سرش را از بدن جدا كند.یكمرتبه متوجه شدند كه حسین به سرعت مى‏آید.مثل گله روباهى كه شیر را مى‏بیند فرار كردند و همان فردى كه براى بریدن سر قاسم پایین آمده بود،در زیر دست و پاى اسبهاى خودشان لگدمال و به درك واصل شد.آنقدر گرد و غبار بلند شده بود كه كسى نفهمید قضیه از چه قرار شد.دوست و دشمن از اطراف نگران هستند.«فاذن جلس الغبرة‏»تا غبارها نشست،دیدند حسین بر بالین قاسم نشسته و سر او را به دامن گرفته است.فریاد مردانه حسین را شنیدند كه گفت:

«عزیز على عمك ان تدعوه فلا یجیبك او یجیبك فلا ینفعك‏»

فرزند برادر!چقدر بر عموى تو ناگوار است كه فریاد كنى و عموجان بگویى و نتوانم به حال تو فایده‏اى برسانم،نتوانم به بالین تو بیایم و یا وقتى كه به بالین تو مى‏آیم كارى از دستم بر نیاید.چقدر بر عموى تو این حال ناگوار است (1) راوى گفت:در حالى كه سر جناب قاسم به دامن حسین است،از شدت درد پاشنه پا را محكم به زمین مى‏كوبد.در همین حال‏«فشهق شهقة فمات‏»فریادى كشید و جان به جان آفرین تسلیم كرد.یك وقت دیدند ابا عبد الله بدن قاسم را بلند كرد و بغل گرفت.دیدند قاسم را مى‏كشد و به خیمه‏گاه مى‏آورد.خیلى عظیم و عجیب است:وقتى كه قاسم مى‏خواهد به میدان برود،از ابا عبد الله خواهش مى‏كند.ابا عبد الله دلش نمى‏خواهد اجازه بدهد.وقتى كه اجازه مى‏دهد،دست‏به گردن یكدیگر مى‏اندازند،گریه مى‏كنند تا هر دو بیحال مى‏شوند. اینجا منظره بر عكس شد،یعنى اندكى پیش،حسین و قاسم را دیدند در حالى كه دست‏به گردن یكدیگر انداخته بودند ولى اكنون مى‏بینند حسین قاسم را در بغل گرفته اما قاسم دستهایش به پایین افتاده است چون دیگر جان در بدن ندارد.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم و صلى الله على محمد و آله الطاهرین.

سهیل سر زده گفتی مگر ز سمت یمن
رخ چو ماه تمام و قدی چو سرو چمن
نمود در بر خود پیرهن به شكل كفن

 

ز برج خیمه برآمد چو قاسم بن حسن
ز خیمگاه به میدان كین روان گردید
گرفت تیغ عدو سوز را به كف چون هلال

قاسم بن الحسین علیه السلام به عزم جهاد قدم به سوی معركه نهاد، چون حضرت سیدالشهداء علیه السلام نظرش بر فرزند برادر افتاد كه جان گرامی بر كف دست نهاده آهنگ میدان كرده، بی‌توانی پیش شد و دست به گردن قاسم درآورد و او را در بر كشید و هر دو تن چندان بگریستند كه در روایت وارد شده حَتّی غٌشِی عَلَیْهِما، پس قاسم گریست و دست و پای عم خود را چندان بوسید تا اذن حاصل نمود، پس جناب قاسم علیه السلام به میدان آمد در حالی كه اشكش به صورت جاری بود و می‌فرمود:

سِبْطِ النَّبِیّ الْمُصْطَفی الْمُؤْتَمِن
بَیْنَ اُناسٍ لاسُقُوا صَوْبَ المَزنِ

 

اِنْ تَنْكرُوٌنی فَانَا اْبنُ الْحَسَنِ
هذا حُسَیْنٌ كَالْاَسیرالْمُرْتَهَن

پس كارزار سختی نمود و به آن صغر سن و خردسالی سی و پنج تن را به درك فرستاد. حمید بن مسلم گفته كه من در میان لشكر عمر سعد بودم پسری دیدم كه به میدان آمده گویا صورتش پاره ماه است و پیراهن و ازاری در برداشت و نعلینی در پا داشت كه بند یكی از آنها گیسخته شده بود و من فراموش نمی‌كنم كه بند نعلین چپش بود، عمرو بن سعد ازدی گفت: به خدا سوگند كه من بر این پسر حمله می‌كنم و او را به قتل می‌رسانم، گفتم سبحان الله این چه اراده است كه نموده‌ای؟ این جماعت كه دور او را احاطه كرده‌اند از برای كفایت امر او بس است دیگر ترا چه لازم است كه خود را در خون او شریك كنی؟ گفت به خدا قسم كه از این اندیشه برنگردم، پس اسب برانگیخت و رو برنگردانید تا آنگاه كه شمشیری بر فرق آن مظلوم زد و سر او شكافت پس قاسم به صورت بر روی زمین افتاد و فریاد برداشت كه یا عماه چون صدای قاسم به گوش حضرت امام حسین علیه السلام رسید تعجیل كرد مانند عقابی كه از بلندی به زیر آمد صفها را شكافت و مانند شیر غضبناك حمله بر لشكر كرد تا به عمرو (لعین) قاتل جناب قاسم رسید، پس تیغی حواله آن ملعون نمود، عمرو دست خود را پیش داد حضرت دست او را از مرفق جدا كرد پس آن ملعون صیحه عظیمی زد. لشكر كوفه جنبش كردند و حمله آوردند تا مگر عمرو را از چنگ امام علیه السلام بربایند همینكه هجوم آوردند بدن او پامال سم ستوران گشت و كشته شد. پس چون گرد و غبار معركه فرو نشست دیدند امام علیه السلام بالای سر قاسم است و آن جوان در حال جان كندنست و پای به زمین می‌ساید و عزم پرواز به اعلی علیین دارد و حضرت می‌فرماید سوگند با خدای كه دشوار است بر عم تو كه او را بخوانی و اجابت نتواند و اگر اجابت كند اعانت نتواند و اگر اعانت كند ترا سودی نبخشد، دور باشند از رحمت خدا جماعتی كه ترا كشتند. هذا یَوْم وَاللهِ كَثُرَواتِرُهُ وَ قَلَّ ناصِرُهُ.

آنگاه قاسم را از خاك برداشت و در بر كشید و سینه او را به سینه خود چسبانید و به سوی سراپرده روان گشت در حالی كه پاهای قاسم در زمین كشیده می‌شد. پس او را برد در نزد پسرش علی بن الحسین علیه السلام در میان كشتگان اهلبیت خود جای داد، آنگاه گفت بارالها تو آگاهی كه این جماعت مار ا دعوت كردند كه یاری ما كنند اكنون دست از نصرت ما برداشته و با دشمن ما یار شدند، ای داور دادخواه این جماعت را نابود ساز و ایشان را هلاك كن و پراكنده گردان و یكتن از ایشان را باقی مگذار، و مغفرت و آمرزش خود را هرگز شامل حال ایشان مگردان.

آنگاه فرمود ای عموزادگان من صبر نمائید ای اهلبیت من شكیبائی كنید و بدانید بعد از این روزخواری و خذلان هرگز نخواهید دید.

مخفی نماند كه قصه دامادی جناب قاسم علیه السلام در كربلا و تزویج او فاطه بنت الحسین (ع) را صحت ندارد چه آنكه در كتب معتبره به نظر نرسیده و به علاوه آنكه حضرت امام حسین علیه السلام را دو دختر بوده چنانكه در كتب معتبره ذكر شده، یكی سكینه كه شیخ طبرسی فرمود: سیدالشهداء علیه السلام او را تزویج عبدالله كرده بود و پیش از آنكه زفاف حاصل شود عبدالله شهید گردید. و دیگر فاطمه كه زوجه حسن مثنی بوده كه در كربلا حاضر بود چنانكه در احوال امام حسین علیه السلام به آن اشاره شده، و اگر استناداً به اخبار غیر معتبره گفته شود كه جناب امام حسین علیه السلام را فاطمه دیگر بوده گوئیم كه او فاطمه صغری است و در مدینه بوده و او را نتوان با قاسم بن حسن علیهماالسلام بست و الله تعالی العالم.

شیخ اجل محدث متتبع ماهر ثقه الاسلام آقای حاج میرزا حسین نوری نور الله مرقده در كتاب لؤلؤ و مرجان فرموده و به مقتضای تمام كتب معتمده سالفه مولفه در فن حدیث و انساب و سیر نتوان برای حضرت سیدالشهداء علیه السلام دختر قابل تزویج بی‌شوهری پیدا كرد كه این قضیه قطع نظر از صحت و قسم آن به حسب نقل و قوعش ممكن باشد. اما قصه زبیده و شهربانو و قاسم ثانی در خاك ری و اطراف آن كه در السنه عوام دائر شده، پس از آن خیالات واهیه است كه باید در پشت كتاب رموز حمزه و سایر كتابهای معجوله نوشت، و شواهد كذب بودن آن بسیار است، و تمام علمای انساب متفقند كه قاسم بن الحسن (ع) عقب ندارد انتهی كلامع رفع مقامه.

بعضی از ارباب مقاتل گفته‌اند كه بعد از شهادت جناب قاسم علیه السلام بیرون شد به سوی میدان عبدالله بن الحسن علیه السلام و رجز خواند:

ضْرغامُ اجامٍ وَ لَیْثٌ قَسْوَرَه
اَكیلُكُمْ بِالسًّیْفِ كَیْلَ السَّنْدَرَهِ

 

اِنْ تُنْكِرُونی فَانَا ابْنُ حَیْدَرَه
عَلَی الاَعادی مِثْلَ ریحٍ صَرْصَرَهٍ

و حمله كرد و چهارده تن را به خاك هلاك افكند، پس هانی بن ثبیت خضرمی بر وی تاخت و او را مقتول ساخت پس صورتش سیاه گشت. و ابوالفرج گفته كه حضرت ابوجعفر باقر علیه السلام فرموده كه حرمله بن كاهل اسدی او را به قتل رسانید.

مؤلف گوید: كه مقتل عبدالله را در ضمن مقتل جناب امام حسین علیه السلام ایراد خواهیم كرد انشاء‌الله تعالی.

و ابوبكر بن الحسن (ع) كه مادرش ام ولد بوده و با جناب قاسم علیه السلام برادر پدر مادری بود، عبدالله بن عقبه غنوی او را به قتل رسانید. و از حضرت باقر علیه السلام مرویست كه عقیه غنوی او را شهید كرد،‌ و سلیمان بن قته اشاره به او نمود در این شعر:

وَ فی اَسَدٍ اُخْری تُعَدُّو تُذْكَرُ

 

وَ عِنْدَ غَنِیّ قَطْرَه مِنْ دِمائِنا


نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند 1392 ساعت 11:34 قبل از ظهر توسط محبان الحسین متوسلین به علمدار کربلا نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت