تبلیغات
هیئت محبان الحسین (ع) متوسلین به علمدار کربلا (پنج شنبه شب ها) - مقتل حضرت عباس(ع) 2
هیئت محبان الحسین (ع) متوسلین به علمدار کربلا (پنج شنبه شب ها)

تهرن- خیابان ابوذر(فلاح) میدان مقدم خیابان شهسوار جنوبی کوچه شهید اسماعیلی حسینیه انصارالحسن(ع)

شجاعت‏حضرت عباس علیه السلام در میان اصحاب امام حسین علیه السلام بى نظیر بود، چگونگى شهادت او، و رجزهاى او، و جهاد او با دست بریده، همه بیانگر اوج صلابت و شهامت او است، او تنها به سوى آب فرات رفت، و در برابر چهار هزار نفر تیرانداز قرار گرفت، صف آنها را با كشتن هشتاد نفر از آنها، درهم شكست و خود را به آب فرات رسانید.

مادرش ام البنین علیها السلام در شهر خطاب به او مى‏گوید:

لو كان سیفك فى یدیك لما دنى منه احد

«اگر شمشیرت در دستهایت بود، كسى را جرئت نزدیك شدن به شمشیرت نبود». (1)

روایت‏شده: هنگامى كه وسائل غارت شده از شهداى كربلا را به شام نزد یزید بردند، در میان آنها پرچم بزرگى بود، یزید و حاضران دیدند همه پرچم سوراخ و صدمه دیده ولى دستگیره آن سالم است، پرسید: این پرچم را چه كسى حمل مى‏كرد؟

گفته شد: عباس بن على علیه السلام آن را حمل مى‏كرد.

یزید از روى تعجب و تجلیل از آن پرچم، دو یا سه بار برخاست و نشست و گفت:

انظروا الى هذا العلم فانه لم یسلم من الطعن و الضرب الا مقبض الید التى تحمله.

: «به این پرچم بنگرید،كه بر اثر صدمات و ضربات، هیچ جاى آن سالم نمانده جز دستگیره آن كه پرچمدار آن را با ست‏حمل مى‏كرده است (یعنى سالم ماندن دستگیره نشان مى‏دهد كه پرچمدار، تیرها و ضرباتى را كه بر دستش وارد مى‏شود تحمل مى‏كرد و پرچم را رها نمى‏ساخته است) ».

سپس یزید گفت:

ابیت اللعن یا عباس، هكذا یكون وفاء الاخ لاخیه.

: « لعن و ناسزا از تو دور باد (و ناسزا براى تو زیبنده نیست) اى عباس، این است معناى وفادارى برادر نسبت به برادرش‏». (2)

عباس سه برادر پدر و مادرى داشت كه مادرشان ام المؤمنین علیها السلام بود، یكى از آنها عبدالله بود كه 25 سال داشت، دیگرى عثمان بود كه 21 سال داشت و سومى جعفر بود كه 19 سال داشت.

حضرت عباس كه از آنها بزرگتر بود و 34 سال داشت، به برادران رو كرد و گفت: «اى پسران مادرم به پیش بتازید تا خلوص و خیرخواهى شما را در راه خدا و رسول خدا بنگرم‏».

آنها یكى بعد از دیگرى روانه میدان شدند و جنگیدند تا به شهادت رسیدند. (3)

وقتى كه همه یاران حسین علیه السلام كشته شدند، و حضرت عباس خود را تنها یافت به حضور برادر آمد و عرض كرد: به من اجازه رفتن به میدان بده، امام سخت گریه كرد، عباس علیه السلام عرض كرد: سینه‏ام تنگ شده و از زندگى دلتنگ گشته و به تنگ آمده‏ام، مى‏خواهم انتقام خون شهیدان را از دشمن بگیرم.

امام حسین علیه السلام فرمود: برو براى این كودكا تشنه لب، اندكى آب بیاور.

حضرت عباس علیه السلام روز عاشورا سوار بر اسب اطراف خیام مى‏گشت و نگهبانى مى‏كرد و مراقب بود تا دشمن جلو نیاید.

در این هنگام زهیر بن قین (یكى از یاران با وفاى امام حسین) نزد عباس علیه السلام آمد و عرض كرد: در این وقت آمده‏ام تا تو را به یاد سخن پردت على علیه السلام بیندازم، عباس علیه السلام كه مى‏دید خیام اهلبیت در خطر تهدید دشمن است، از اسب پیاده نشد و فرمود: «مجال سخن نیست ولى چون نام پدرم را بردى، نمى‏توانم از گفتارش بگذرم، بگو كه من سواره مى‏شنوم‏».

زهیر گفت: پدرت هنگامى كه خواست با مادرت ام‏البنین علیها السلام ازدواج كند، به برادرش عقیل فرموده بود زن شجاعى از خاندان شجاع برایم پیدا كن، زیرا مى‏خواهم فرزند شجاعى از او به دنیا بیاید و حامى و ایثارگر فداكار براى برادرش حسین علیه السلام باشد. بنابراین اى عباس، پدرت تو را براى چنین روزى (عاشورا) خواسته است مبادا كوتاهى كنى.

غیرت عباس با شنیدن این سخن به جوش آمد و چنان پا در ركاب زد كه تا سمه ركاب قطع گردید و فرمود: اى زهیر! آیا با این گفتار مى‏خواهى به من جرئت بدهى، سوگند به خدا هرگز دست از برادرم بر نمى‏دارم و در حمایت از حریم او كوتاهى نخواهم نمود.

«والله لاریتك شیئا ما رایته قط‏».

: «به خدا قسم فداكارى خود را به گونه‏اى ابراز كنم و به تو نشان دهم كه هرگز نظیرش را ندیده باشى‏».

آنگاه عباس علیه السلام به سوى دشمن حمله كرد، آن گونه كه گوئى شمشیرش، آتشى است كه در نیزار افتاده است، تا اینكه صد نفر از قهرمانان دشمن را كشت.

از جمله با «مارد بن صدیف تغلبى‏» قهرمان بى‏بدیل دشمن جنگ تن به تن كرد، نیزه بلند مارد را از دست او درآورد و نیزه را تكان سختى داد و فریاد زد: «اى مارد، از درگاه خدا امیدوارم كه با نیزه خودت، تو را به جهنم واصل كنم‏».

آنگاه آن نیزه را در كمر اسب مارد فرو برد، اسب مضطرب شد و مارد خود را به زمین انداخت، با اینكه جمعى از دشمن به كمك مارد آمدند، عباس علیه السلام هماندم نیزه را به گلون مارد فرود آورد كه مارد به زمین افتاد و گوش تا گوش او بریده شد و به هلاكت رسید، و در این درگیرى شدید جمعى دیگر نیز بدست عباس علیه السلام كشته شدند. (4)

حضرت عباس علیه السلام به سوى دشمن شتافت، آنها را موعظه كرد، و از عاقبت بد ترسانید، ولى نصایح آنحضرت در آن كوردلان اثر نكرد، عباس نزد برادرش حسین علیه السلام بازگشت، شنید صداى العطش كودكان بلند است.

در روایتى آمده: خیمه‏اى مخصوص مشكهاى آب بود، حضرت ابوالفضل داخل آن خیمه شد، دید اطفال آن مشكهاى خالى را برداشته و شكمهاى خود را بر مشكهاى نم‏دار مى‏گذاشتند بلكه از عطش آنها كاسته شود، به آنها فرمود: «نور دیدگانم صبر كنید اكنون مى‏روم و براى شما آب مى‏آورم‏». (5) در همین هنگام سوار بر اسب شد و نیزه و مشك خود را برداشت و به سوى فرات رهسپار گردید.

آرى عباس علیه السلام مشك را پر از آب كرد، ولى از آب نیاشامید و به خود خطاب كرد و گفت:

یا نفس من بعد الحسین هونى و بعده لا كنت ان تكونى هذا الحسین وارد المنون و تشربین بارد المعین تالله ما هذا فعال دینى

«اى نفس! بعد از حسین، زندگى تو ارزش ندارد، و نباید بعد از او باقى بمانى، این حسین است كه لب تشنه و در خطر مرگ قرار دارد مى‏خواهى آب گوارا و خنك بیاشامى، سوگند به خدا دین من اجازه چنین كارى را نمى‏دهد».

و به نقل بعضى، فرمود: به خدا قسم لب به آب نمى زنم در حالى كه آقایم حسین علیه السلام تشنه باشد.

«والله لا اذوق الماء و سیدى الحسین عطشانا». (6)

عقل مى‏گوید: آب بیاشام تا نیرو بگیرى و بتوانى خوب بجنگى، ولى عشق و وفا و صفا مى‏گوید: برادرت و نور دیدگان برادرت تشنه‏اند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند؟

بعضى نقل كرده‏اند حضرت على علیه السلام در شب 21 رمضان (شب شهادتش) عباس را به آغوش گرفت و به سینه‏اش چسبانید و فرمود: پسرم، بزودى در روز قیامت بوسیله تو چشمم روشن مى‏گردد.

«ولدى اذا كان یوم عاشورا، و دخلت المشرعه، ایاك ان تشرب الماء و اخوك الحسین عطشان.

«پسرم هنگامى كه روز عاشورا فرا رسید و بر شریعه آب وارد شدى، مبادا آب بیاشامى با اینكه برادرت تشنه است!». (7)

آنحضرت با همان یكدست‏حمله بر دشمن كرد، بسیارى از شجاعان دشمن را بر خاك هلاكت افكند. در این بحران، حكیم بن طفیل از كمین نخله‏اى بیرون جهید و ضربتى بر دست چپ آنحضرت وارد ساخت، و دستش را از بند (مچ) قطع كرد (فقطع یده من الزند).

آنحضرت مشك را به دندان گرفت و همت مى‏كرد تا مشك را به خیمه‏ها برساند كه ناگاه تیرى بر مشگ آب آمد و آب آن ریخت، و تیر دیگرى بر سینه‏اش رسید و از اسب بر زمین افتاد. (8)

ابى مخنف مى‏نویسد: وقتى كه دستهاى عباس علیه السلام جدا شد، در حالى كه از دو طرف دستش قطرات خون مى‏ریخت به دشمن حمله كرد تا اینكه ظالمى با گرز آهنین بر سر مباركش زد و آن را شكافت، آن هنگام آن مظلوم به زمین افتاد و در خون خود غوطه‏ور گردید و صدا زد:

«یا اخى یا حسین علیك منى السلام‏»: «اى برادرم حسین خدا حافظ‏». (9)

و طبق روایت مشهور، صدا زد:

«یا خاه ادرك اخاك‏»: «اى برادر، برادرت را دریاب‏».

امام حسین علیه السلام مانند شهاب ثاقب به بالین عباس شتافت او را غرق در خون دید كه پیكرش پر از تیر شده و دستهایش از بدن جدا گشته و چشمهایش تیر خوده‏اند.

«فوقف علیه منحنیا و جلس عند راسه یبكى حتى فاضت نفسه‏».

: «با كمر خمیده به عباس نگریست و سپس در بالین او نشست و گریه كرد تا عباس به شهادت رسید».

نیز نقل شده: با صداى بلند گریه كرد و فرمود:

«الان انكسر ظهرى و قلت‏حیلتى و شمت بى عدوى‏».

:«اكنون پشتم شكست، و رشته تدبیر و چاره‏ام از هم پاشید، و دشمن بر من چیره شد و شماتت كرد». (10

                                                                                     ....................................................................


چه كم و كسرى در زندگى عباس بن على،همان طورى كه مقاتل معتبر نوشته‏اند، وجود دارد؟

قبلا اگر نبود براى ابو الفضل جز همین یك افتخار،با ابو الفضل كسى كارى نداشت.

با هیچ كس غیر از امام حسین كارى نداشتند.خود امام حسین هم فرمود اینها فقط به من كار دارند و اگر مرا بكشند به هیچ كس دیگر كارى ندارند. وقتى كه شمر بن ذى الجوشن از كوفه مى‏خواهد حركت كند بیاید به كربلا،یكى از حضارى كه در آنجا بود و از طرف مادر[با ابوالفضل علیه السلام]خویشاوندى داشت،به ابن زیاد اظهار كرد كه بعضى از خویشاوندان مادرى ما همراه حسین بن على هستند،خواهش مى‏كنم امان نامه‏اى براى آنها بنویس.

ابن زیاد هم نوشت.شمر خودش هم در یك فاصله دور[با ابو الفضل علیه السلام نسبت داشت،]یعنى از قبیله‏اى بود كه قبیله ام البنین با آنها نسبت داشتند.در عصر عاشورا این پیام را شخص او آورد.حالا عظمت را ببینید،ادب را ببینید!این مرد پلید آمد كنار خیمه حسین بن على علیه السلام فریادش را بلند كرد:«این بنوا اختنا،این بنو اختنا»خواهرزادگان ما كجا هستند؟خواهرزادگان ما كجا هستند؟

ابو الفضل در حضور ابا عبد الله نشسته بود و برادرانش همه آنجا بودند.اصلا جوابش را ندادند تا امام فرمود: «اجیبوه و ان كان فاسقا»جوابش را بدهید هر چند آدم فاسقى است.

آقا كه اجازه داد، جواب دادند.آمدند گفتند:«ما تقول؟»چه مى‏گویى؟شمر گفت:مژده و بشارتى براى شما آورده‏ام،از امیر عبید الله براى شما امان آورده‏ام،شما آزادید،الآن كه بروید جان به سلامت مى‏برید.گفتند:خفه شو!خدا تو را لعنت كند و آن امیرت ابن زیاد و آن امان نامه‏اى كه آورده‏اى.ما امام خودمان،برادر خودمان را اینجا رها كنیم به موجب اینكه ما تامین داریم؟!

در شب عاشورا اول كسى كه نسبت‏به ابا عبد الله اعلام یارى كرد،همین برادر رشیدش ابوالفضل بود.بگذریم از آن مبالغات احمقانه‏اى كه مى‏كنند،ولى آنچه كه در تاریخ مسلم است،ابوالفضل بسیار رشید،بسیار شجاع،بسیار دلیر،بلند قد و خوشرو و زیبا بود(و كان یدعى قمر بنى‏هاشم)كه او را«ماه بنى‏هاشم‏»لقب داده بودند.

اینها حقیقت است.شجاعتش را البته از على علیه السلام به ارث برده است.داستان مادرش حقیقت است كه على به برادرش عقیل فرمود:عقیل!زنى براى من انتخاب كن كه‏«ولدتها الفحولة‏»از شجاعان به دنیا آمده باشد.«لتلد لى فارسا شجاعا»دلم مى‏خواهد از آن زن فرزند شجاع و دلیرى به دنیا بیاید.عقیل،ام البنین را انتخاب مى‏كند و مى‏گوید این همان زنى است كه تو مى‏خواهى.تا این مقدار حقیقت است.آرزوى على در ابوالفضل تحقق یافت.

روز عاشورا مى‏شود،بنابر یكى از دو روایت،ابوالفضل مى‏آید جلو،عرض مى‏كند برادرجان،به من هم اجازه بفرمایید،این سینه من دیگر تنگ شده است، دیگر طاقت نمى‏آورم،مى‏خواهم هر چه زودتر جان خودم را قربان شما كنم.من نمى‏دانم روى چه مصلحتى-خود ابا عبد الله بهتر مى‏دانست-فرمود:برادرم!حالا كه مى‏خواهى بروى،پس برو بلكه بتوانى مقدارى آب براى فرزندان من بیاورى.(این را هم عرض كنم:لقب‏«سقا»(آب آور)قبلا به حضرت ابوالفضل داده شده بود،چون یك نوبت‏یا دو نوبت دیگر در شبهاى پیش ابوالفضل توانسته بود برود،صف دشمن را بشكافد و براى اطفال ابا عبد الله آب بیاورد.این جور نیست كه سه شبانه روز آب نخورده باشند،خیر،سه شبانه روز بود كه[از آب]ممنوع بودند،ولى در این خلال توانستند یكى دو بار آب تهیه كنند.از جمله در شب عاشورا تهیه كردند،حتى غسل كردند،بدنهاى خودشان را شستشو دادند).فرمود:چشم.

حالا ببینید چه منظره با شكوهى است،چقدر عظمت است،چقدر شجاعت است،چقدر دلاورى است، چقدر انسانیت است،چقدر شرف است،چقدر معرفت است،چقدر فداكارى است!یكتنه خودش را به این جمعیت مى‏زند.مجموع كسانى را كه دور این آب را گرفته بودند چهار هزار نفر نوشته‏اند.خودش را وارد شریعه فرات مى‏كند.اسب خودش را داخل آب مى‏برد.این را همه نوشته‏اند:اول،مشكى را كه همراه دارد پر از آب مى‏كند و به دوش مى‏گیرد.

تشنه است،هوا گرم است،جنگیده است،همین طورى كه سوار است تا زیر شكم اسب را آب گرفته است، دست مى‏برد زیر آب،مقدارى آب با دو مشت‏خودش تا نزدیك لبهاى مقدس مى‏آورد.آنهایى كه از دور ناظر بوده‏اند گفته‏اند اندكى تامل كرد،بعد دیدیم آب نخورده بیرون آمد. آبها را روى آب ریخت.آنجا كسى ندانست كه چرا ابوالفضل آب نیاشامید،اما وقتى بیرون آمد یك رجزى خواند كه در این رجز مخاطب خودش بود نه دیگران.از این رجز فهمیدند چرا آب نیاشامید.دیدند در رجزش دارد خودش را خطاب مى‏كند،مى‏گوید:

یا نفس من بعد الحسین هونى

و بعده لا كنت ان تكونى

هذا الحسین شارب المنون

و تشربین بارد المعین

هیهات ما هذا فعال دینى

و لا فعال صادق الیقین (1)

اى نفس ابو الفضل!مى‏خواهم دیگر بعد از حسین زنده نمانى.حسین دارد شربت مرگ مى‏نوشد،حسین با لب تشنه در كنار خیمه‏ها ایستاده است و تو مى‏خواهى آب بیاشامى؟ !پس مردانگى كجا رفت؟شرف كجا رفت؟مواسات كجا رفت؟همدلى كجا رفت؟مگر حسین امام تو نیست؟مگر تو ماموم او نیستى؟

مگر تو تابع او نیستى؟هرگز دین من به من اجازه نمى‏دهد،هرگز وفاى من به من اجازه نمى‏دهد.ابوالفضل در برگشتن مسیر خودش را عوض كرد،خواست از داخل نخلستان برگردد(قبلا از راه مستقیم آمده بود)چون مى‏دانست همراه خودش یك امانت گرانبها دارد.تمام همتش این است كه این آب را به سلامت‏برساند،براى اینكه مبادا تیرى بیاید و به این مشك بخورد و آبها بریزد و نتواند به هدف خودش نائل شود.در همین حال بود كه یكمرتبه دیدند رجز ابوالفضل عوض شد.معلوم شد حادثه تازه‏اى پیش آمده است.فریاد كرد:

و الله ان قطعتموا یمینى

انى احامى ابدا عن دینى

و عن امام صادق الیقین

نجل النبى الطاهر الامین

به خدا قسم اگر دست راست مرا هم قطع كنید،من دست از دامن حسین بر نمى‏دارم.

طولى نكشید كه رجز عوض شد:

یا نفس لا تخش من الكفار

و ابشرى برحمة الجبار

مع النبى السید المختار

قد قطعوا ببغیهم یسارى (2)

در این رجز فهماند كه دست چپش هم بریده شده است.این گونه نوشته‏اند:با آن هنر فروسیتى كه[در او]وجود داشته است،به هر زحمت‏بود این مشك آب را چرخاند و خودش را روى آن انداخت.دیگر من نمى‏گویم چه حادثه‏اى پیش آمد،چون خیلى جانسوز است. ولى اشعارى است از مادرش ام البنین،چون شب تاسوعا معمول است كه ذكر مصیبت این مرد بزرگ مى‏شود،آن را هم عرض مى‏كنم.

ام البنین مادر حضرت ابوالفضل در حادثه كربلا زنده بود ولى در كربلا نبود،در مدینه بود.در مدینه بود كه خبر به او رسید كه در حادثه كربلا قضایا به كجا ختم شد و هر چهار پسر تو شهید شدند.این بود كه این زن بزرگوار به قبرستان بقیع مى‏آمد و در آنجا براى فرزندان خودش نوحه‏سرایى مى‏كرد.نوشته‏اند اینقدر نوحه‏سرایى این زن دردناك بود كه هر كه مى‏آمد گریه مى‏كرد،حتى مروان حكم كه از دشمن‏ترین‏دشمنان بود.

این زن گاهى در نوحه‏سرایى خودش همه بچه‏هایش را یاد مى‏كند و گاهى بالخصوص ارشد فرزندانش را.ابوالفضل،هم از نظر سنى ارشد فرزندان او بود،هم از نظر كمالات جسمى و روحى.

من یكى از دو مرثیه‏اى را كه از این زن به خاطر دارم براى شما مى‏خوانم.به طور كلى عربها مرثیه را خیلى جانسوز مى‏خوانند.این مادر داغدیده در این مرثیه جانسوز خودش گاهى این گونه مى‏خواند،مى‏گوید:

یا من راى العباس كر على جماهیر النقد

و وراه من ابناء حیدر كل لیث ذى لبد

انبئت ان ابنى اصیب براسه مقطوع ید

ویلى على شبلى امال براسه ضرب العمد

لو كان سیفك فى یدیك لما دنى منك احد (3)

مى‏گوید اى چشم ناظر،اى چشمى كه در كربلا بودى و آن مناظر را مى‏دیدى،اى كسى كه در كربلا بودى و مى‏دیدى،اى كسى كه آن لحظه را تماشا كردى كه شیر بچه من ابوالفضل از جلو،شیر بچگان دیگر من پشت‏سرش بر این جماعت پست‏حمله برده بودند،اى چنین شخصى، اى حاضر وقعه كربلا،براى من یك قضیه‏اى نقل كرده‏اند،من نمى‏دانم راست است‏یا دروغ، آیا راست است؟به من این جور گفته‏اند،در وقتى كه دستهاى بچه من بریده بود،عمود آهنین به فرق فرزند عزیز من وارد شد،آیا راست است؟بعد مى‏گوید ابوالفضل،فرزند عزیزم!من خودم مى‏دانم اگر تو دست مى‏داشتى مردى در جهان نبود كه با تو روبرو بشود.اینكه آمدند چنین جسارتى كردند براى این بود كه دستهاى تو از بدن بریده شده بود.

و لا حول و لا قوة الا بالله العلى العظیم‏و صلى الله على محمد و آله الطاهرین


نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند 1392 ساعت 11:25 قبل از ظهر توسط محبان الحسین متوسلین به علمدار کربلا نظرات |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت